۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

درياي مرگ

اين عکس را پاييز سال گذشته در همين ايام گرفته‌ام.


در خزان آن صدهزاران شاخ و برگ
از هزيمت رفته در درياي مرگ

مولوي

۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

قلم و کاغذ يا تايپ


لذتي که در نوشتن با قلم و کاغذ دارم، هرگز در تايپ کردن ندارم. يک دليل شايد حس عدم تسلط در مورد کامپيوتر است. انگار اشرافي که به کاغذ و قلم داريم هنگام تايپ کردن وجود ندارد. اين به سرعت تايپ مربوط نمي‌شود البته.
اما عامل مهم‌تري هم هست: بخشي از معنايي که با کش و قوس‌هاي قلم، با زاويه‌دادن و کم رنگ و پر رنگ‌کردن خودکار منتقل مي‌شود، در تايپ از ميان مي‌رود. در جريان اين ريزش معنا در گذار از دستخط به تايپ يک اتفاق ديگر هم مي‌افتد: تو مجبوري براي جبران معناي از دست رفته و ترميم پيام، به واژگانت بيشتر دقت کني. تفاوت‌هاي ظريف در کشيدگي يا انقباض حروف هنگام نوشتن روي کاغذ مي‌تواند حس و حال و هوا يا معاني(به معناي کاملاً‌ عرفي) متفاوتي به کلمه‌اي واحد بدهد. در حاليکه در تايپ کردن هيچ امکاني براي تغييرات معنايي روي يک کلمه واحد نداري؛ البته غير از ايتاليک يا بالد کردن و تغيير فونت. پس دقت بصري بايد تبديل به دقت در انتخاب واژگان يا سياق (واژه در متن) شود. اين اتفاق بدي نيست.
اين ماجرا من را ياد يک تمايز در جامعه‌شناسي زبان مي‌اندازد: تمايز بين ارتباط بافت‌فربه[1] و بافت‌فقير[2]:

«ارتباطِ بافتْ‌فربه ارتباطي است که در آن بيشتر اطلاعات يا در بافت فيزيکي است و يا در شخصْ دروني شده است و در بخش رمزگذاري شده، آشکار و منتقل شونده پيام، اطلاعات بسيار اندکي وجود دارد. ارتباط بافتْ‌فقير دقيقاً برعکس است؛ يعني انبوهي از اطلاعات با رمزگان آشکار منتقل مي‌شود. گفته مي‌شود فرهنگ جوامع شرقي بافت‌فربه است و فرهنگ جوامع غربي، بافت‌فقير».

زمينه اجتماعي چنين تفاوتي اين است که:

«خانواده‌هاي موقعيتْ مدار[3] و خانواده‌هاي شخصْ مدار[4] رمزگان متفاوتي را بکار مي‌گيرند. در يک خانواده موقعيت مدار، اعضاي خانواده همواره صاحب يک جايگاه خاص در سلسله مراتب خانواده تلقي مي‌شوند در حاليکه در يک خانواده شخص مدار، اعضا با هم برابرند و برحسب ويژگيهاي فردي‌شان با آنها معامله مي‌شود. در يک خانواده موقعيت مدار، نظام ارتباطات بسته است. آنچه شخص مجاز به گفتن آن است و چگونگي گفتن آن کاملا وابسته به جايگاهي است که او در سلسله مراتب خانواده واجد آن است. اما در يک خانواده شخص مدار، نظام ارتباطي باز است‌؛ يعني همه اعضاي خانواده آزادانه مجاز به برقراري ارتباط‌اند. در اين دو نوع خانواده، والدين از گونه‌هاي متفاوت کنترل نسبت به فرزندانشان استفاده مي‌کنند. در خانواده موقعيت مدار، والدين از صورت‌هاي امري استفاده مي‌کنند و دغدغه رضايت خاطر اعضا را ندارند. اين دستورها مبتني بر نُرم‌هاي اجتماعي کليشه‌اي هستند و مستلزم آن‌اند که فرزندانْ وظيفه‌اي که بر عهده صاحب اين جايگاه خاص است را انجام دهند. برعکس، والدين در يک خانواده شخص مدار، از مشوق‌هاي شخصي که عقلاني و متناسب با شخص خاص است استفاده مي‌کنند و مهارت‌هاي پيچيده اِقناع را بکار مي‌گيرند. کودکان در خانواده‌هاي شخص مدار در فضايي رشد مي‌کنند که مي‌توانند گستره‌اي از پيامهاي کاملا توسعه يافته را بشنوند. بنابراين کودکان در اين فضا، رمزگان گسترده را کسب مي‌کنند ولي کودکاني که درخانواده‌هاي موقعيت مدار رشد کرده‌اند نه پيامهاي پيچيده و توسعه يافته کافي را تجربه مي‌کنند و نه ضرررتي مي‌بينند که به پردازش و توسعه پيامهاي خود بپردازند و به همين دليل، رمزگان محدود را کسب مي‌کنند. برنشتاين استدلال مي‌کند که اعضاي يک خانواده موقعيت مدار داراي يک حس هويت اجتماعي قوي مشترک هستند که اندکي از استقلال شخصي آنان را مي‌کاهد و استحکام بالا، هويت مشترک،‌ انتظارات مشترک و مفروضات مشترک را به ارمغان مي‌آورد. دراين خانواده‌ها، توسعه و تفصيل پيام نه تنها غير ضروري بلکه مزاحم نيز هست. معاني در اين خانواده‌ها کاملا وابسته به بافت‌اند و تنها هنگامي توسط ديگران فهميده مي‌شوند که آنان دسترسي به بافت داشته باشند. به همين دليل اعضاي خانواده موقعيت مدار به خود زحمت پردازش و تفصيل معاني براي شخص خارجي را نمي‌دهند. برعکس اعضاي خانواده شخص محورْ بدنبال استقلال شخصي‌اند، حتي به قيمت از دست دادن هويت اجتماعي؛ که همين امر استقلالِ بالا، هويت‌هاي متمايز و سطح پاييني از انتظارات و مفروضات مشترک را در پي دارد. بدليل اشتراکات اندک در اين خانواده‌ها، گويندگان مجبورند معاني را تفصيل دهند، به آنها وضوح ببخشند و پيام را متناسب با يک مقصود خاص کنند. هرکس مي‌توند پيام طرف ديگر را به خوبي بفهمد به شرط آنکه آن پيام خوب توسعه يافته يا تفصيل داده شده باشد.»

و البته اين مي‌تواند در مورد جوامع هم مصداق داشته باشد.

تذکر: متون اين رنگي از يکي از نوشته‌هاي قديمي‌ام است با نام: «زبان و شناخت» که تلخيص و ترکيب چند مقاله در جامعه‌شناسي زبان و روانشناسي فرهنگي است.
[1] high-context
[2] low-context
[3] positional families
[4] person oriented

۳ نوامبر ۲۰۰۹

راديکاليزم و مهندسي


مارک سيجمن پزشک جنايي در يک سخنراني با نام «بررسي شبکه‌هاي تروريستي سلفي در جهان» در مرکز تحول وزات دفاع امريکا،[1] درباره پژوهش‌هاي خود درباره خواستگاه‌هاي طبقاتي و شغل و مطالعات حدود هشتصد زنداني القاعده سخن گفته است. در اين پژوهش تمام نظريه‌هاي تروريزم مورد بررسي قرار گرفته است. نظريه فقر و منشا طبقاتي رد شده زيرا اکثر اعضا از طبقه متوسط‌اند؛ نظريه زمينه مذهبي رد شده زيرا غالب اعضا پيشينه سکولار داشته‌اند؛ نظريه‌ تحصيل در «مدرسه‌»هاي القاعده رد مي‌شود چه‌ اينکه تنها سيزده درصد اين افراد در مدارس درس خوانده‌اند. نظريه کم‌سن‌ و سال و خام بودن هم با توجه به متوسط سن 26 ساله اعضا صحيح نيست؛ نظريه بي‌سوادي نيز به هيچ وجه درست نيست چه اينکه 62 درصد اين افراد تحصيلات دانشگاهي دارند در حاليکه در کشورهاي بومي آنان حداکثر 10 درصد مردم به دانشگاه مي‌روند و جالب‌تر اينکه نرخ ورود آنان به دانشگاه از ميانگين نرخ ورود امريکايي‌ها هم بالاتر است؛ نظريه فقدان فرصت‌هاي شغلي، نظريه محروميت جنسي (سه چهارم اين افراد ازدواج کرده‌اند)، نظريه فراغت از مسئوليت‌هاي خانوادگي (دوسوم متاهلين داراي فرزندند) و نظريه سابقه جنايي داشتن نيز رد مي‌شوند. همچنين اين پژوهش به اين يافته جالب توجه نيز رسيده است که «اين افراد نه تنها بهترين و باهوش‌ترين افراد جامعه خود بلکه از نظر رواني نيز سالم‌ترين افراد بوده‌اند» زيرا نرخ ناراحتي‌هاي رواني در ميان آنان يک درصد است که بسيار کمتر از سه درصد متوسط در جوامع امروز است. يکي از ويژگيهاي مورد بررسي ديگر تحصيلات مذهبي است. جالب اينجاست که آنان هرگز تحصيلات مذهبي نداشته‌اند. از ميان اين افراد کساني که به دانشگاه رفته‌اند عمدتاً‌ در رشته‌هاي مهندسي و پزشکي تحصيل کرد‌ه‌اند:

«اکنون اين پرسش مطرح مي‌شود که چرا مهندس‌ها تروريست مي‌شوند. ....مهندس‌ها آنقدر خودبين هستند که فکر مي‌کنند مي‌توانند متون را بخوانند، تصور مي‌کنند که مي‌توانند بدون هيچ کمکي قرآن را بخوانند. اتفاقاً اگر آنها به نوعي از تحصيلات مذهبي برخوردار بودند، احتمالاً در برابر قرائت‌هاي خشونت‌طلبانه‌ي قرآن مصونيت مي‌يافتند. اما آنها دانش مذهبي ندارند و وقتي در 25 سالگي به مذهب رو مي‌آورند به خاطر نداشتن تحصيلات مذهبي، به دام قرائت‌هاي غيرمعمول قرآن مي‌افتند. در واقع مهندس‌ها معمولاً‌ اينگونه هستند و براي فهميدن هرچيزي، بلافاصله بدنبال ترسيم نقشه و يافتن اصول مي‌روند. اين دقيقاً همان کاري است که اسلام سلفي بدنبال آن است؛ يعني فراموش کردن 14 قرن تفسير و تاويل و بازگشت به اصول قرآن و حديث و تنها بها دادن به همين مساله».[2]

[1] ترسيم فضاي پر ابهام جنگ‌ها و منازعات آينده، مجموعه سخنراني‌هاي مرکز تحول نيروي وزارت دفاع امريکا، ترجمه و انتشار: مرکز آينده‌پژوهي علوم و فناوري دفاعي، تهران: 1387، صص 133-141
[2] همان، ص 147

۲۱ اوت ۲۰۰۹

اسلام سياسي

اين روزها بيشترين زمان فعاليتهاي علمي‌‌ام (اگر بشود ترجمه را فعاليتي علمي دانست) صرف ترجمه کتاب «اسلام سياسي» بسام طيبي مي‌شود. طيبي از اساتيد روابط بين‌الملل دانشگاه گوتينگن آلمان است. او در سال 1944 در دمشق به دنيا آمده و از سال 1962 در آلمان زندگي مي‌کند. مسلمان و از منتقدان سرسخت اسلام‌گرايي (يا اسلام سياسي) است.
فصلي از اين کتاب به فکر سياسي اسلام در جهان تشيع و به طور خاص انقلاب اسلامي ايران مربوط است. در نظر دارم مقدمه انتقادي مبسوطي به کتاب بنويسم و فرمولي براي بازتعريف نسبت بين نص و مقتضيات زمان و نيز دلايل گونه‌گوني و اختلافات علماي اسلامي درباب تفسير متن مقدس ارائه کنم. البته مشروط به اينکه دغدغه‌هاي اقتصادي روزمره‌‌ام -که اين روزها به نحو کاملاً غيرمتعارف و بسيار جذابي درگير آن هستم- مجال دهد و بتوانم ترجمه کتاب را در زماني پيش‌تر از موعد تحويل به اتمام برسانم.
اين کتاب به زبان انگليسي نوشته شده و آن را به سفارش معاونت پژوهشي دانشگاه امام صادق(ع) ترجمه مي‌کنم.

۲۰ دسامبر ۲۰۰۸

The Epistemology of Belief



"معرفت شناسی باور" عنوان کتاب جدید دکتر وحید است که حدود یک ماهی از انتشار آن می گذرد.




۲۰ اکتبر ۲۰۰۸

سمینارهای فلسفه تحلیلی

سمینارهای فلسفه تحلیلی
پاییز 87

29/7/87 خاصیت­های«ذاتی»­ی نوع­های طبیعی،
کاوه لاجوردی،
پژوهشگاه دانش­های بنیادی- پژوهشکدۀ فلسفه تحلیلی.

13/8/87 احتجاب الهی،
ابراهیم آزادگان،
پژوهشگاه دانش­های بنیادی- پژوهشکدۀ فلسفه تحلیلی.

27/8/87 جهان­های ممکن در نزد آرمسترانگ،
امیر کرباسی زاده،
انجمن حکمت و فلسفه ایران.

11/9/87 تأملاتی دربارۀ سقط جنین،
احمدرضا همتی مقدم،
پژوهشگاه دانش­های بنیادی- پژوهشکدۀ فلسفه تحلیلی.

25/9/87 اخلاق و زیبایی شناسی در تراکتاتوس،
سروش دباغ – حسین شیخ رضایی،
انجمن حکمت و فلسفه ایران.

9/10/87 دفاع از نظریه استاندارد خواسته،
مهدی نسرین،
پژوهشگاه دانش­های بنیادی- پژوهشکدۀ فلسفه تحلیلی.
مکان:
تهران- میدان نیاوران- پژوهشگاه دانش­های بنیادی
پژوهشکده فلسفه تحلیلی
ساعت: 18-16
تلفن: 22803669 فکس:22828079
email: phil@ipm.ir
http://www.ipm.ac.ir/

۱۶ سپتامبر ۲۰۰۸

جلسه دفاعيه

جلسه دفاعيه‌ام روز چهارشنبه 27 شهريور ساعت 14
در دانشگاه تربيت مدرس
دانشكده علوم انساني
سالن دفاع
برگزار ميشود
موضوع: صدق منطقي از ديد كواين

۲۰ اوت ۲۰۰۸

مرگ، آرزوهايت را زنده مي‌کند


برخي واقعيت‌ها آنقدر ثروتمندند و زايا که مي‌توان عمري مکرر سخن از آنها گفت بي‌آنکه طراوت آنها زايل شود. تکرارناپذيري زندگي آدمها که تاحد زيادي ريشه در واقعيت مرگ دارد يکي از اين آتشفشان‌هاي جوشان است. اما در پيچ و تاب مشکلات روزمره و با گرفتارشدن آدمها در چنبره عادت‌ها و تقليد‌هايشان، مرگ و به تبع آن، آرزوها فراموش مي‌شوند. آدم تبديل مي‌شود به موجود محافظه‌کاري که فقط تلاش مي‌کند به امنيتي برسد تا گرفتاري‌ها او را له نکنند. بايد تلاش کند از دارايي‌هايش(ثروت، منزلت اجتماعي و مانند آن) محافظت کند. اما غافل است که با چنگ زدن به اين دارايي‌هاي محدود، آرزوهايش به عنوان يک انسان را از دست داده است؛ عوام به اين مي‌گويند واقع‌گرا شدن. اين به اصطلاح واقع‌گرا شدن و ذبح آرزوها از بيم از دست دادن اين دارايي‌هاي ناچيز، نشانه‌اي است در ميان مردم بر رشد عقل. واضح است چرا. اين راهي است که همه مي‌روند.
اما ارتباط غفلت از مرگ با مرگ آرزوها چيست؟
اگر مرگ پايان انسان است[1] چه اصراري است بر بسامان بودن و طبق اميال ديگران زيستن در يک دوره کوتاه. حد کل دارايي زندگي انسان در مقابل بي‌نهايت مرگ، به صفر ميل مي‌کند. علت اصلي اين که آدمها همه پس از مدتي بسنده مي‌کنند به بسامان بودن‌ها، همين ترس از دست دادن اين دارايي‌هاي محدود است. سنگيني غل و زنجير اين ترس بخصوص در مورد کساني که واقعاً دارايي چنداني ندارند تاسف‌بار تر است. کسي که چيزي براي از دست دادن ندارد (مرگ را به خاطر بسپار) چرا بايد شجاعت اقدام نداشته باشد؟ بزرگترين امتياز در ميان جماعت گرفتار هراس و اضطراب، اين است که چيزي براي از دست دادن نداشته باشي و مرگ اين امتياز بزرگ را براي همه، و بخصوص کساني که واقعاً چيزي براي از دست دادن ندارند، فراهم کرده است. مرگ، آرزوها را زنده مي‌کند و شجاعت اقدام مي‌دهد و از همين روست که گفته‌اند بالاتر از سياهي رنگي نيست. اما البته قوام نظام اجتماعي امروز ما به پايبند بودن به قواعد از پيش تعريف شده در هر بازي اجتماعي است. آنچه اکنون بخشي از قواعد لايتخلف روزمره شده است زماني احتمالاً در چشم خلق بدعتي نابخشودني شمرده مي‌شده است. اين پايبندي به قواعد در محيط‌هاي دانشگاهي، خود را به صورت تعهد به چارچوب، متد و تعاريف رشته‌هاي مجزاي دانشگاهي نشان داده است و هرگونه تخلف از اين اصول نيز مجازات‌هايي دارد. بنابراين انسان مطلوب در نظام اجتماعي مدرن، آدم متوسط است: آدمِ بسامان، آدم منضبط و آدمي که به چارچوب‌هاي دين مدرن متعهد است؛ حتي در نظام سياسي نيز نظريه‌پردازان به دنبال رهبران سياسي متوسط هستند؛ از بيم آنکه مبادا ابرمردها تجربه هيتلر را مجدداً بر سر جهان آورند. و البته هراس آنان بجاست و تعهدشان به جان و مال آدميان ستودني. آرزوهاي خفته‌اي که در اثر مرگ‌آگاهي بيدار شده‌ است گاه چنان جهان را به هم پيچانده که راه حلي جز فراموشاندن مرگ نمانده است. بنابراين مرگ‌هراسي مرسوم جهان مدرن غربي بيش از آنکه بدين دليل باشد که مرگ چراغ اميد را در دلهاي آدميان خاموش مي‌کند، اتفاقاً بدين دليل است که مرگ آتشفشان خاموش اراده و آرزوي آدمي را فعال مي‌کند و گدازه‌هاي آن سخت براي آدم‌معمولي‌هاي منضبط، بسامان و لفظ قلم مدرن آزاردهنده است.
اما واقعيت اين است که ما مي‌ميريم و يکبار بيشتر فرصت تجربه‌ي تازه‌هاي زندگي را نداريم. آدم بر دامنه آتشفشان خانه ساخته است. آتشفشاني که دير يا زود آتش خواهد انداخت به جان دار و ندار نداشته‌اش.

[1] مرگ پايان امکانات انسان است و در اين اختلافي بين مومنين به زندگي پس از مرگ و منکرين آن وجود ندارد. زندگي پس از مرگ در جهان‌بيني ديني نيز صرفاً محل گرفتن پاداش يا مجازات ديدن است. امکان‌ها با مرگ به پايان مي‌رسند: قال رب ارجعون، لعلى اعمل صالحاً فيما تركت. تجربه يکبار زيستن در هر دو جهان‌بيني يکي است. مرگ پايان کبوتر است.

۱۰ ژوئن ۲۰۰۸

زنان، آتش و چيزهاي خطرناک


«زنان، آتش و چيزهاي خطرناک» عنوان کتابي است به قلم جورج ليکاف زبانشناس معاصر آمريکايي. اين کتاب پژوهشي است پيرامون ماهيت طبقه‌بندي مفاهيم، رد نظريه‌هاي سنتي و طرح يک نظريه جديد طبقه‌بندي بر اساس پروتوتايپ. عنوان کتاب هم برگرفته از يک تحقيق ميداني است در ميان بوميان امريکايي که «زنان، آتش و چيزهاي خطرناک» را هم‌خانواده مي‌دانند و به مثابه دليلي عمل مي‌کند عليه نظريه‌هاي غالب در اين زمينه. تحقيق ميداني من نه در ميان بوميان که ميان دانشجويان سال اول رشته ارتباطات در يکي از دانشگاه‌هاي تهران انجام شده است. ماجرا از اين قرار است که از دانشجويان منطق يک، در امتحانات ميان‌نيمسال خواسته بودم فهرست موضوعات صفحه فارسي دائره‌المعارف ويکي‌پديا که آن را به شکل زير درهم ريخته بودم، را طبقه‌بندي کنند.
محتويات دائره‌المعارف ويکي‌پديا
فیزیک - جامعه‌شناسی - زیست‌شناسی -حقوق - جغرافیا-سرگرمی‌ها - زمین‌شناسی - ستاره‌شناسی-مهندسی - فناوری - رایانه- علوم سیاسی - پزشکی -علم بهداشت - مدیریت- سینما - کشاورزی - ارتباطات - اقتصاد-ادبیات - دین - روان‌شناسی - زبان‌شناسی- هنر - ریاضیات- باستان‌شناسی-فلسفه- موسیقی- شیمی- تاریخ - رسانه‌ها - ورزش - بزرگان و مشاهیر
نکات جالبي در اين طبقه‌بندي‌ها وجود داشت.
يک. بعضي از طبقه‌بندي‌ها چنان از فضاي متعارف ما دور بود که بي‌اختيار من را به ياد پاراگراف آغازين کتاب «نظم چيزها»ي فوکو انداخت و ماجراي آن دائره‌المعارف چيني و طبقه‌بندي حيواناتش. نمونه‌اي از گروه‌بندي اشيا متفاوت با نظم ذهني متعارف ما و سرشار از خلاقيت.
مثلاً گروههاي اصلي در طبقه‌بندي يکي از دانشجويان بقرار زير است:
علوم مبتني بر رياضيات: فيزيک، ستاره‌شناسي، مهندسي و ...
علوم مربوط به جسم جانداران: زيست‌شناسي، پزشکي و ورزش
علوم مربوط به دين: جامعه‌شناسي، حقوق‌، علوم سياسي،‌ مديريت، ارتباطات، اقتصاد، روانشناسي، هنر،‌ فلسفه، موسيقي، رسانه‌ها
علوم مربوط به مباحث تاريخي: بزرگان و مشاهير، باستان‌شناسي، ادبيات، تاريخ، زبانشناسي
سرگرمي: سينما
رمزگشايي از اين طبقه‌بندي تقريباً از تمام موارد ديگر دشوارتر بود. مثلاً بايد ديد تلقي اين دانشجو از دين چه بوده که مديريت و ارتباطات و هنر و موسيقي را توانسته ذيل آن بگنجاند؟ دانشجويي که اين طبقه‌بندي را انجام داده اتفاقاً بچه باهوش و مستعدي بود و سئوالهايش در کلاس بسيار ساخت‌شکنانه و تامل‌برانگيز بود برايم. (اين نکته را اضافه کنم که همين که من اين طبقه‌بندي را جدي گرفته‌ام تا حد زيادي به اين دليل هم هست که مولف آن را مي‌شناسم. يک ناشناس، ممکن است با ديدن اين طبقه‌بندي نامتعارف بدون کوچکترين تلاشي براي فهمش، فقط صاحبش را به بي‌خردي متهم کند. با اين حساب مي‌شود گفت گاهي و شايد اغلب، تصميم براي ارزشمند ديدن آثار آدمها بسيار پيشتر از بررسي آن آثار گرفته شده است. ضمن اينکه اگر شما بخواهيد روي کسي زوم کنيد، مي‌توانيد نامتعارف‌ترين اظهاراتش را با گنجاندن ذيل يک شِماي جديد، کاملاً حکيمانه نشان دهيد. تاويل يعني همين. بخش عمده‌اي از کار متکلمان همين است که آموزه‌هاي ديني‌اي که با نظم ذهني امروزي ما ناسازگار است را ذيل يک چينش جديد از مفاهيم، کاملاً سازگار کنند. اين تقرير حداکثري، کمي نسبييت‌انگارانه است البته).
دو. شايد چون رشته تحصيلي اغلب دانشجويان ارتباطات است، اکثراً «ارتباطات» را در طبقه‌بندي‌هايشان به عنوان يک سرشاخه در نظر گرفته‌اند که شاخه‌هاي متعددي از آن منشعب مي‌شود. مثلاً دانشجويي علوم را به دو دسته تقسيم کرده است: علوم مربوط به روابط انساني و علوم غيرانساني. و يا دانشجويي ديگر، سرگرمي، هنر، سينما و موسيقي را ذيل ارتباطات درج کرده است که خيلي تامل برانگيز است. ديگري حتي جامعه‌‌شناسي که تاحدي نقش علم بالادستي و مادر ارتباطات بازي مي‌کند را هم بخشي از علم ارتباطات دانسته است. همين دانشجو ادبيات و رسانه‌ها را نيز بخشي از ارتباطات دانسته.
سه. فهم يک طبقه‌بندي که اتفاقاً خيلي تکرار شده بود، خيلي سخت بود: تقسيم‌بندي علوم به چهاردسته علوم تجربي، علوم رياضي (در اکثر موارد شامل فيزيک و مهندسي و در برخي مشتمل بر علم اقتصاد)، علوم انساني و هنر. اين طبقه‌بندي عمدتاً به اين دليل برايم عجيب بود که چرا فيزيک و شيمي ذيل علوم قياسي (علوم رياضي) گنجانده شده و نه همان علوم تجربي؟ تمايز بين اين‌ها ظاهراً بايد آنقدر جاافتاده باشد که بچه‌ها اين اشتباه را نکنند. اين گروهبندي چهارتايي آنقدر زياد تکرار شده بود که نشان مي‌داد نمي‌توان آن را تصادفي دانست و احتمالاً بايد يک زمينه مشترکي در دانشجويان وجود داشته باشد که موجب شود ذهنيتشان اينطور شکل‌ بگيرد. کليد اين رمز در يکي از همين اوراق امتحاني نهفته بود. دانشجويي نوشته بود: «طبقه‌بندي علوم برحسب نظام آموزش عالي ايران». آفرين! يادم افتاد که قديم‌الايام در سطح دبيرستان چهار رشته اصلي تحصيلي در مدارس وجود داشت: رياضي، تجربي، انساني و هنر. بچه‌ها عمدتاً تحت تاثير اين فضا محتويات ويکي را تقسيم کرده بودند.
چهار. غير از سه يا چهار دانشجويي که براي دين در طبقه‌بندي‌هايشان نقش پراهميتي قائل شده‌اند، سايرين دين را امري (اعم از موضوع مطالعه يک علم يا چيزي شبيه آن) در عِداد امور ديگر دانسته‌اند. با درنظرگرفتن گرايش مذهبي بالاي دانشجويان (تا اين حد که از فيلتر گزينش مذهبي نسبتاً سخت‌گيرانه دانشگاه امام صادق(ع) عبور کرده‌اند) مي‌توان بروشني دريافت که برايند مجموعه عواملي که ذهنيت اين دانشجويان را در سالهاي منتهي به دانشگاه شکل داده‌ است (اعم از نظام تحصيلي، تلويزيون، روزنامه‌ها و مسجد و منبر) تربيت آدمهايي است با نگاهي سکولار به جهان. بسياري از همين دانشجويان بعد از گذراندن دوره‌هاي متعدد مربوط به آثار استاد مطهري و کلاس‌هاي فقه و عقايد و در سالهاي پاياني دوره تحصيل، معمولاً نگاهي دين‌محورتر به جهان دارند. گواهم اينکه در سالهاي اخير آنها متولي و حامي اصلي در تقويت جرياناتي بوده‌اند که مدعي اسلامي‌سازي علوم و يا نفي سکولاريزم پنهان در سيستم‌هاي اجتماعي اقتصادي ايران معاصر بوده‌اند.

۱۱ مارس ۲۰۰۸

سخنرانی های فلسفه تحلیلی

1
یک مطلب بلند نوشته بودم برای وبلاگم، خودسانسوری کردم و به بایگانی سپردمش
2
لیست سخنرانی های ترم دوم پژوهشکده فلسفه تحلیلی