July 6، 2009

تلخ‌کامي


امروز عصباني‌ام و اين اصلاً واقعه مبارکي نيست که حالا که بعد از شايد يک سال مي‌خواهم اينجا چيزي بنويسم، اينطور فضاهاي ما تيره و تار شده باشد. «العدل احلي من‌ الشهد» و حالا که ما را از اين نعمت اينطور وحشيانه محروم کرده‌اند،‌ به تلخ‌کامي‌اي ناگزير مبتلا شده‌ايم. چه خوب بود که اين‌بار هم بعد از هر غيبت طولاني ديگر، گزارشي از کتابي، دريافتي شخصي از مقاله‌اي يا چيزي از اين گل و بلبلي‌ها مي‌نوشتم، يا دست کم کمي به خودم مسلط‌تر مي‌بودم و اينطور بي‌باکانه نمي‌تاختم.
اما افسوس که عصباني‌ام...

حسين حکيم استاد مکالمه عربي ما در دانشگاه امام صادق(ع) و از معاودين عراقي بود که تحصيلات خود در رشته پزشکي در دانشگاه بغداد را نيمه‌تمام رها کرده و به ايران پناهنده شده بود. درک شخصي من از پديده ديکتاتوري تا حد زيادي تحت تاثير خاطراتي است که او براي ما از عراق زمان صدام مي‌گفت. از اينکه معدود خانواده‌اي در عراق يافت مي‌شد که حداقل عضوي از آن بدست رژيم صدام کشته نشده باشد؛ اينکه مجازات کوچکترين مخالفت علني با صدام مرگ بود و امثال آن. حکيم ماجراي خودش را هم اينطور تعريف کرده بود:
«نمازهاي مغرب و عشا را معمولاً به امامت سيد جواني در يکي از مساجد نجف اشرف اقامه مي‌کردم. اين سيد روحاني ظاهراً اندکي سياسي هم بود و بوي مخالفت با صدام مي‌داد. آنروز بعد از نماز وقتي بيرون آمدم ديدم مسجد در محاصره جوخه‌اي از سربازان بعثي است. سربازها همه را از مسجد بيرون آوردند و به خط کردند. فرمانده جوخه سربازان، از بخت خوش از آشنايان قديم پدرم بود که تا من را شناخت، سيلي محکمي به گوشم نواخت که: حسين تو اينجا چي‌کار مي‌کني؟ مگه نمي‌دوني اين سيد جاسوس عجم‌هاست؟ فرمانده دوباره سيلي محکمي زد و اجازه داد من بروم. همان‌شب فهميدم ديگر عراق جاي من نيست و آنها دير يا زود به سراغم خواهند آمد. اسباب و وسايل مختصري جمع کردم و صبح به مقصد کردستان به راه افتادم و بعد از روزها سختي و دست و پنجه نرم کردن با مرگ به ايران رسيدم. بعد از سقوط صدام بود که فهميدم اجساد پوسيده دوستان نمازگزارم و آن سيد گمنام در يک گور جمعي در محل ويرانه مسجد کشف شده است.
هنوز مادران بسياري در عراق چشم به راه فرزندان به مسجد رفته‌شان منتظرند که کي از نماز باز خواهند گشت يا کِي و از کدامين گور دست‌جمعي بوي نوگل نورسته‌شان را ازدشداشه‌اي آشنا استشمام خواهند کرد. »
اين خاطرات استادم، الان بيش از هر زمان ديگري برايم معنادارتر شده است. بخصوص وقتي در اين يک‌ماهه تلويزيون تماشا مي‌کنم و اين ادبيات جنگي، سرکوب‌کننده، تلخ و يکجانبه را مي‌بينم، دلهره‌اي تمام وجودم را فرا مي‌گيرد که آيا اينها مي‌خواهند همه ما آدمها را غربال کنند و هرکس با حزب بعث صنمي ندارد فاتحه‌اش را بخوانند؟ و بعد انتخاباتي برگزار کنند که 98 درصد مردم به صدام راي بدهند و بعد سعيد الصحاف بگويد عراق دموکراتيک‌ترين کشور دنياست؟ مردمي‌ترين کشور دنياست؟ پيشرفته‌ترين کشور دنياست؟ آيا کعبه آمال آقايان حزب بعث يا رستاخيز يا حزب کمونيست شوروي است؟
آيا دل آقا اينطور راضي مي‌شود؟ ...................................................................................آيا مسببين اين خون‌هاي به ناحق ريخته شده، مصداق اين آيه شريفه نيستند که: «و من يقتل مومناً‌ متعمداً فجزاوه جهنم خالداً فيها و غضب الله عليه و لعنه و اَعدّ له عذاباً عظيماً». و آيا هنوز باور داريم که «زکاة القدرة الانصاف»؟ يا در وصيت امام علي(ع) به امام حسن(ع): «اوصيک يا بُنَيَّ بالعدل علي االصديق و العدو»؟ يا «اعدل الناس من انصف عن قوه»؟ و ما با اين فرازهاي روايات بايد چه کنيم؟ آيا اينها بخشي از ديني نيست که دم از آن مي‌زنيم؟
نهج‌البلاغه: والله لو اُعطيتُ الاقاليم السبعه بما تحت افلاکها، علي اَن اعصيَ الله في نملةٍ اسلبها جُلبَ شعيرةٍ ما فعلته.
ترجمه به مضمون: به خدا قسم اگر آسمانهاي هفت‌گانه را به من بدهند تا دانه گندمي را از دهان مورچه‌اي به ظلم خارج کنم، چنين نخواهم کرد.
رسول‌الله(ص): اشتد غضب الله علي من ظلم من لايجد ناصراً غير الله.
ترجمه به مضمون: غضب خداوند آنگاه به اوج مي‌رسد که کسي به يک بي‌پناه ظلم کند.
آيا اين‌ها هم بخشي از فتنه و نقشه انگليسي‌ها و بي‌بي‌سي در صدر اسلام است؟
آيا دوستان دين‌دار نگران نيستند که بنايي که به اسم دين ساخته شده و الان به طور سيستماتيک عدالت را زير پا مي‌گذارد، دين را براي قرنها در ايران و جهان به محاق بکشاند؟ نجات کدام حکم متشابه و فروع ساختگي ارزش از دست رفتن اين‌همه اصول، محکمات و مسلمات دين و اخلاق را دارد؟
علي(ع) وقتي در صحنه جنگ با کشف عورت عمروعاص مواجه شد، از صحنه جنگ بازگشت تا مرتکب يک شبهه –نه گناه- اخلاقي نشود و کيست که نداند مرگ عمروعاص چقدر براي لشکر امام سودمند بود و شايد به کلي صحنه جنگ و تاريخ پس از آن را تغيير مي‌داد. اما براي علي(ع) هدف وسيله را توجيه نمي‌کرد. آيا بقا بر قدرت براي آقايان از حکومت اميرالمومنين(ع) بالاتر بود که براي آن اين همه ظلم آشکار اعم از قتل و ضرب و جرح بغيرحق را مرتکب شدند؟
ظلم نمي‌پايد دوستان و ما بيشماريم و خدا با ماست.
و ما همه خشمگينيم و پاي کار تا به آنروز دچار نشويم که سال‌ها بعد گورهاي دست‌جمعي‌اي کشف شود و اين بار درميانشان سيدي نامدار با شالي سبز...که از دم تيغ‌شان گذرانده‌اند و مادراني که تنها يادگارشان از دردانه‌شان مچ‌بندي، روسري‌اي يا سربندي سبز است که حالا برايشان رنگ عزا گرفته.

June 17، 2009

شهر خاليست

شهر خاليست ز عشاق بود کز طرفي
مردي از خويش برون آيد و کاري بکند

December 20، 2008

The Epistemology of Belief



"معرفت شناسی باور" عنوان کتاب جدید دکتر وحید است که حدود یک ماهی از انتشار آن می گذرد.




October 20، 2008

سمینارهای فلسفه تحلیلی

سمینارهای فلسفه تحلیلی
پاییز 87

29/7/87 خاصیت­های«ذاتی»­ی نوع­های طبیعی،
کاوه لاجوردی،
پژوهشگاه دانش­های بنیادی- پژوهشکدۀ فلسفه تحلیلی.

13/8/87 احتجاب الهی،
ابراهیم آزادگان،
پژوهشگاه دانش­های بنیادی- پژوهشکدۀ فلسفه تحلیلی.

27/8/87 جهان­های ممکن در نزد آرمسترانگ،
امیر کرباسی زاده،
انجمن حکمت و فلسفه ایران.

11/9/87 تأملاتی دربارۀ سقط جنین،
احمدرضا همتی مقدم،
پژوهشگاه دانش­های بنیادی- پژوهشکدۀ فلسفه تحلیلی.

25/9/87 اخلاق و زیبایی شناسی در تراکتاتوس،
سروش دباغ – حسین شیخ رضایی،
انجمن حکمت و فلسفه ایران.

9/10/87 دفاع از نظریه استاندارد خواسته،
مهدی نسرین،
پژوهشگاه دانش­های بنیادی- پژوهشکدۀ فلسفه تحلیلی.
مکان:
تهران- میدان نیاوران- پژوهشگاه دانش­های بنیادی
پژوهشکده فلسفه تحلیلی
ساعت: 18-16
تلفن: 22803669 فکس:22828079
email: phil@ipm.ir
http://www.ipm.ac.ir/

September 16، 2008

جلسه دفاعيه

جلسه دفاعيه‌ام روز چهارشنبه 27 شهريور ساعت 14
در دانشگاه تربيت مدرس
دانشكده علوم انساني
سالن دفاع
برگزار ميشود
موضوع: صدق منطقي از ديد كواين

August 20، 2008

مرگ، آرزوهايت را زنده مي‌کند


برخي واقعيت‌ها آنقدر ثروتمندند و زايا که مي‌توان عمري مکرر سخن از آنها گفت بي‌آنکه طراوت آنها زايل شود. تکرارناپذيري زندگي آدمها که تاحد زيادي ريشه در واقعيت مرگ دارد يکي از اين آتشفشان‌هاي جوشان است. اما در پيچ و تاب مشکلات روزمره و با گرفتارشدن آدمها در چنبره عادت‌ها و تقليد‌هايشان، مرگ و به تبع آن، آرزوها فراموش مي‌شوند. آدم تبديل مي‌شود به موجود محافظه‌کاري که فقط تلاش مي‌کند به امنيتي برسد تا گرفتاري‌ها او را له نکنند. بايد تلاش کند از دارايي‌هايش(ثروت، منزلت اجتماعي و مانند آن) محافظت کند. اما غافل است که با چنگ زدن به اين دارايي‌هاي محدود، آرزوهايش به عنوان يک انسان را از دست داده است؛ عوام به اين مي‌گويند واقع‌گرا شدن. اين به اصطلاح واقع‌گرا شدن و ذبح آرزوها از بيم از دست دادن اين دارايي‌هاي ناچيز، نشانه‌اي است در ميان مردم بر رشد عقل. واضح است چرا. اين راهي است که همه مي‌روند.
اما ارتباط غفلت از مرگ با مرگ آرزوها چيست؟
اگر مرگ پايان انسان است[1] چه اصراري است بر بسامان بودن و طبق اميال ديگران زيستن در يک دوره کوتاه. حد کل دارايي زندگي انسان در مقابل بي‌نهايت مرگ، به صفر ميل مي‌کند. علت اصلي اين که آدمها همه پس از مدتي بسنده مي‌کنند به بسامان بودن‌ها، همين ترس از دست دادن اين دارايي‌هاي محدود است. سنگيني غل و زنجير اين ترس بخصوص در مورد کساني که واقعاً دارايي چنداني ندارند تاسف‌بار تر است. کسي که چيزي براي از دست دادن ندارد (مرگ را به خاطر بسپار) چرا بايد شجاعت اقدام نداشته باشد؟ بزرگترين امتياز در ميان جماعت گرفتار هراس و اضطراب، اين است که چيزي براي از دست دادن نداشته باشي و مرگ اين امتياز بزرگ را براي همه، و بخصوص کساني که واقعاً چيزي براي از دست دادن ندارند، فراهم کرده است. مرگ، آرزوها را زنده مي‌کند و شجاعت اقدام مي‌دهد و از همين روست که گفته‌اند بالاتر از سياهي رنگي نيست. اما البته قوام نظام اجتماعي امروز ما به پايبند بودن به قواعد از پيش تعريف شده در هر بازي اجتماعي است. آنچه اکنون بخشي از قواعد لايتخلف روزمره شده است زماني احتمالاً در چشم خلق بدعتي نابخشودني شمرده مي‌شده است. اين پايبندي به قواعد در محيط‌هاي دانشگاهي، خود را به صورت تعهد به چارچوب، متد و تعاريف رشته‌هاي مجزاي دانشگاهي نشان داده است و هرگونه تخلف از اين اصول نيز مجازات‌هايي دارد. بنابراين انسان مطلوب در نظام اجتماعي مدرن، آدم متوسط است: آدمِ بسامان، آدم منضبط و آدمي که به چارچوب‌هاي دين مدرن متعهد است؛ حتي در نظام سياسي نيز نظريه‌پردازان به دنبال رهبران سياسي متوسط هستند؛ از بيم آنکه مبادا ابرمردها تجربه هيتلر را مجدداً بر سر جهان آورند. و البته هراس آنان بجاست و تعهدشان به جان و مال آدميان ستودني. آرزوهاي خفته‌اي که در اثر مرگ‌آگاهي بيدار شده‌ است گاه چنان جهان را به هم پيچانده که راه حلي جز فراموشاندن مرگ نمانده است. بنابراين مرگ‌هراسي مرسوم جهان مدرن غربي بيش از آنکه بدين دليل باشد که مرگ چراغ اميد را در دلهاي آدميان خاموش مي‌کند، اتفاقاً بدين دليل است که مرگ آتشفشان خاموش اراده و آرزوي آدمي را فعال مي‌کند و گدازه‌هاي آن سخت براي آدم‌معمولي‌هاي منضبط، بسامان و لفظ قلم مدرن آزاردهنده است.
اما واقعيت اين است که ما مي‌ميريم و يکبار بيشتر فرصت تجربه‌ي تازه‌هاي زندگي را نداريم. آدم بر دامنه آتشفشان خانه ساخته است. آتشفشاني که دير يا زود آتش خواهد انداخت به جان دار و ندار نداشته‌اش.

[1] مرگ پايان امکانات انسان است و در اين اختلافي بين مومنين به زندگي پس از مرگ و منکرين آن وجود ندارد. زندگي پس از مرگ در جهان‌بيني ديني نيز صرفاً محل گرفتن پاداش يا مجازات ديدن است. امکان‌ها با مرگ به پايان مي‌رسند: قال رب ارجعون، لعلى اعمل صالحاً فيما تركت. تجربه يکبار زيستن در هر دو جهان‌بيني يکي است. مرگ پايان کبوتر است.

June 10، 2008

زنان، آتش و چيزهاي خطرناک


«زنان، آتش و چيزهاي خطرناک» عنوان کتابي است به قلم جورج ليکاف زبانشناس معاصر آمريکايي. اين کتاب پژوهشي است پيرامون ماهيت طبقه‌بندي مفاهيم، رد نظريه‌هاي سنتي و طرح يک نظريه جديد طبقه‌بندي بر اساس پروتوتايپ. عنوان کتاب هم برگرفته از يک تحقيق ميداني است در ميان بوميان امريکايي که «زنان، آتش و چيزهاي خطرناک» را هم‌خانواده مي‌دانند و به مثابه دليلي عمل مي‌کند عليه نظريه‌هاي غالب در اين زمينه. تحقيق ميداني من نه در ميان بوميان که ميان دانشجويان سال اول رشته ارتباطات در يکي از دانشگاه‌هاي تهران انجام شده است. ماجرا از اين قرار است که از دانشجويان منطق يک، در امتحانات ميان‌نيمسال خواسته بودم فهرست موضوعات صفحه فارسي دائره‌المعارف ويکي‌پديا که آن را به شکل زير درهم ريخته بودم، را طبقه‌بندي کنند.
محتويات دائره‌المعارف ويکي‌پديا
فیزیک - جامعه‌شناسی - زیست‌شناسی -حقوق - جغرافیا-سرگرمی‌ها - زمین‌شناسی - ستاره‌شناسی-مهندسی - فناوری - رایانه- علوم سیاسی - پزشکی -علم بهداشت - مدیریت- سینما - کشاورزی - ارتباطات - اقتصاد-ادبیات - دین - روان‌شناسی - زبان‌شناسی- هنر - ریاضیات- باستان‌شناسی-فلسفه- موسیقی- شیمی- تاریخ - رسانه‌ها - ورزش - بزرگان و مشاهیر
نکات جالبي در اين طبقه‌بندي‌ها وجود داشت.
يک. بعضي از طبقه‌بندي‌ها چنان از فضاي متعارف ما دور بود که بي‌اختيار من را به ياد پاراگراف آغازين کتاب «نظم چيزها»ي فوکو انداخت و ماجراي آن دائره‌المعارف چيني و طبقه‌بندي حيواناتش. نمونه‌اي از گروه‌بندي اشيا متفاوت با نظم ذهني متعارف ما و سرشار از خلاقيت.
مثلاً گروههاي اصلي در طبقه‌بندي يکي از دانشجويان بقرار زير است:
علوم مبتني بر رياضيات: فيزيک، ستاره‌شناسي، مهندسي و ...
علوم مربوط به جسم جانداران: زيست‌شناسي، پزشکي و ورزش
علوم مربوط به دين: جامعه‌شناسي، حقوق‌، علوم سياسي،‌ مديريت، ارتباطات، اقتصاد، روانشناسي، هنر،‌ فلسفه، موسيقي، رسانه‌ها
علوم مربوط به مباحث تاريخي: بزرگان و مشاهير، باستان‌شناسي، ادبيات، تاريخ، زبانشناسي
سرگرمي: سينما
رمزگشايي از اين طبقه‌بندي تقريباً از تمام موارد ديگر دشوارتر بود. مثلاً بايد ديد تلقي اين دانشجو از دين چه بوده که مديريت و ارتباطات و هنر و موسيقي را توانسته ذيل آن بگنجاند؟ دانشجويي که اين طبقه‌بندي را انجام داده اتفاقاً بچه باهوش و مستعدي بود و سئوالهايش در کلاس بسيار ساخت‌شکنانه و تامل‌برانگيز بود برايم. (اين نکته را اضافه کنم که همين که من اين طبقه‌بندي را جدي گرفته‌ام تا حد زيادي به اين دليل هم هست که مولف آن را مي‌شناسم. يک ناشناس، ممکن است با ديدن اين طبقه‌بندي نامتعارف بدون کوچکترين تلاشي براي فهمش، فقط صاحبش را به بي‌خردي متهم کند. با اين حساب مي‌شود گفت گاهي و شايد اغلب، تصميم براي ارزشمند ديدن آثار آدمها بسيار پيشتر از بررسي آن آثار گرفته شده است. ضمن اينکه اگر شما بخواهيد روي کسي زوم کنيد، مي‌توانيد نامتعارف‌ترين اظهاراتش را با گنجاندن ذيل يک شِماي جديد، کاملاً حکيمانه نشان دهيد. تاويل يعني همين. بخش عمده‌اي از کار متکلمان همين است که آموزه‌هاي ديني‌اي که با نظم ذهني امروزي ما ناسازگار است را ذيل يک چينش جديد از مفاهيم، کاملاً سازگار کنند. اين تقرير حداکثري، کمي نسبييت‌انگارانه است البته).
دو. شايد چون رشته تحصيلي اغلب دانشجويان ارتباطات است، اکثراً «ارتباطات» را در طبقه‌بندي‌هايشان به عنوان يک سرشاخه در نظر گرفته‌اند که شاخه‌هاي متعددي از آن منشعب مي‌شود. مثلاً دانشجويي علوم را به دو دسته تقسيم کرده است: علوم مربوط به روابط انساني و علوم غيرانساني. و يا دانشجويي ديگر، سرگرمي، هنر، سينما و موسيقي را ذيل ارتباطات درج کرده است که خيلي تامل برانگيز است. ديگري حتي جامعه‌‌شناسي که تاحدي نقش علم بالادستي و مادر ارتباطات بازي مي‌کند را هم بخشي از علم ارتباطات دانسته است. همين دانشجو ادبيات و رسانه‌ها را نيز بخشي از ارتباطات دانسته.
سه. فهم يک طبقه‌بندي که اتفاقاً خيلي تکرار شده بود، خيلي سخت بود: تقسيم‌بندي علوم به چهاردسته علوم تجربي، علوم رياضي (در اکثر موارد شامل فيزيک و مهندسي و در برخي مشتمل بر علم اقتصاد)، علوم انساني و هنر. اين طبقه‌بندي عمدتاً به اين دليل برايم عجيب بود که چرا فيزيک و شيمي ذيل علوم قياسي (علوم رياضي) گنجانده شده و نه همان علوم تجربي؟ تمايز بين اين‌ها ظاهراً بايد آنقدر جاافتاده باشد که بچه‌ها اين اشتباه را نکنند. اين گروهبندي چهارتايي آنقدر زياد تکرار شده بود که نشان مي‌داد نمي‌توان آن را تصادفي دانست و احتمالاً بايد يک زمينه مشترکي در دانشجويان وجود داشته باشد که موجب شود ذهنيتشان اينطور شکل‌ بگيرد. کليد اين رمز در يکي از همين اوراق امتحاني نهفته بود. دانشجويي نوشته بود: «طبقه‌بندي علوم برحسب نظام آموزش عالي ايران». آفرين! يادم افتاد که قديم‌الايام در سطح دبيرستان چهار رشته اصلي تحصيلي در مدارس وجود داشت: رياضي، تجربي، انساني و هنر. بچه‌ها عمدتاً تحت تاثير اين فضا محتويات ويکي را تقسيم کرده بودند.
چهار. غير از سه يا چهار دانشجويي که براي دين در طبقه‌بندي‌هايشان نقش پراهميتي قائل شده‌اند، سايرين دين را امري (اعم از موضوع مطالعه يک علم يا چيزي شبيه آن) در عِداد امور ديگر دانسته‌اند. با درنظرگرفتن گرايش مذهبي بالاي دانشجويان (تا اين حد که از فيلتر گزينش مذهبي نسبتاً سخت‌گيرانه دانشگاه امام صادق(ع) عبور کرده‌اند) مي‌توان بروشني دريافت که برايند مجموعه عواملي که ذهنيت اين دانشجويان را در سالهاي منتهي به دانشگاه شکل داده‌ است (اعم از نظام تحصيلي، تلويزيون، روزنامه‌ها و مسجد و منبر) تربيت آدمهايي است با نگاهي سکولار به جهان. بسياري از همين دانشجويان بعد از گذراندن دوره‌هاي متعدد مربوط به آثار استاد مطهري و کلاس‌هاي فقه و عقايد و در سالهاي پاياني دوره تحصيل، معمولاً نگاهي دين‌محورتر به جهان دارند. گواهم اينکه در سالهاي اخير آنها متولي و حامي اصلي در تقويت جرياناتي بوده‌اند که مدعي اسلامي‌سازي علوم و يا نفي سکولاريزم پنهان در سيستم‌هاي اجتماعي اقتصادي ايران معاصر بوده‌اند.

March 11، 2008

سخنرانی های فلسفه تحلیلی

1
یک مطلب بلند نوشته بودم برای وبلاگم، خودسانسوری کردم و به بایگانی سپردمش
2
لیست سخنرانی های ترم دوم پژوهشکده فلسفه تحلیلی

December 7، 2007

نيچه استعاره و صدق

کمي گرفتارم اين روزها و فرصت بروزکردن ندارم ولي خاموش ماندن چراغ اين خانه را هم روا نمي‌دانم. مالتي‌پست امروزم حاوي يک دست‌نوشت و چند خبر فلسفي منطقي است
نيچه، استعاره، و صدق
امروز مقاله «نيچه، استعاره و صدق» را مي‌خواندم؛ درباره جايگاه استعاره در تلقي نيچه از شناخت مطالب زيادي نوشته شده ولي آنچه در اين مقاله ديدم بالکل با ديگر نوشته‌ها متفاوت بود. نويسنده تلاش کرده به شيوه‌اي تحليلي نظر نيچه درباب استعاره و صدق را بازگويد و اين کار را با چنان مهارتي انجام داده که شما تصور نمي‌کنيد با يک فيلسوف اروپاي قاره‌اي طرفيد. همان کاري که استيس در توضيح نظريات هگل انجام داده. اين تلاشهاي موفق نشان مي‌دهند که بي‌نظمي و آشفتگي‌هايي که به فيلسوفان اروپايي نسبت مي‌دهند آنقدرها هم وجهي ندارد. فيلسوفان اروپاي قاره‌اي براي فهميده‌شدن بوسيله ذهنهاي تحليل‌زده نيازمند رمزگشايي‌اند. اين رمزگشايي اگرچه ممکن است به مذاق مريدان پروپا قرص طرفداران وطني حکماي قاره‌ خوش نيايد و آن را مبتذل کردن فلسفه قاره‌اي بدانند، ليکن دست‌کم آنان را از اتهام مهمل‌گويي مي‌رهاند. اين را هم نبايد فراموش کرد که با وضوح بخشيدن و پرتوافشاندن بر ابهامات اين نوع فلسفه‌ها، اتوريته و قدرت بسياري از کساني که دولتشان در گرو توسل به همين تصاوير مبهم،‌ رمزگونه و تقدس‌آميز است رو به زوال خواهد رفت و شايد علت بعضي مخالفت‌هاي غلاظ و شداد دربرابر اين نوع ساده‌سازي‌ها همين حفظ جايگاه برتر و انحصاري مفسر بودن است که اين‌روزها مثل کليساي واتيکان در سنت فلسفه قاره‌اي، دست‌کم از آن نوع که به ما در ايران رسيده، کاملاً مرسوم است. البته منظورم قطعاً اين نيست که همه‌چيز را مي‌شود يا بايد با ابزار تحليل فلسفي شکست و تماشا کرد بلکه اين که اگر چيزي را اساساً بتوان به نحو مفهومي درک کرد به احتمال زياد بايد راهي براي بازگفت آن به نحوي شفاف وجود داشته باشد. و اگر متعلَق فلسفه‌هاي اروپايي از آن دسته امورند که نمي‌توان درباره‌شان سخني معنادار گفت، براساس اين آموزه ويتگنشتايني در رساله «درباب آنچه نمي‌توان سخن گفت، بايد به سکوت گذشت» و ادعايي نکرد

يکي از نکات جالبي که در نظر نيچه درباب استعاره وجود دارد تعريف استعاره است که او برخلاف ديگران استعمال استعاري را اصيل و هرگونه تعريفي از استعمال حقيقي يا تحت‌اللفظي را منوط به فهم استعمال استعاري دانسته است؛ اين کار نيچه مي‌تواند الهام‌بخش نوعي دفاع مبنايي از انسجام‌گروي در صدق باشد. تعريف مرسوم صدق و فهم متعارف ما از حقيقت چنان با مطابقت گره خورده که معمولاً درهرگونه نزاعي از اين‌دست، مطابقت پيش‌فرض گرفته شده و دعوا از همان ابتدا به نفع مطابقت فيصله‌يافته است. اين بن‌بست مطابقي با تعريفي که انسجام را اصل و صدق (که عمدتاً مطابقي فهميده مي‌شود) را فرع بر آن قرار دهد، مي‌توان تاحدي بازگشود. علاوه براين کارهايي که روانشناسان شناختي درحوزه توجه و بخصوص زمينه‌وابستگي انجام داده‌اند مي‌تواند ايده‌هاي خوبي براي دفاع از يک قرائت جديد از انسجام‌گروي فراهم کند؛ نکته اصلي هم دراينجاست که ديدن جهان به‌مثابه مجموعه‌اي از ذوات متکثر و منفصلِ مستقل و قائم بنفس، طبعاً زبان متناظري مي‌طلبد که حاوي ذوات زباني مستقل و منفصل يا همان اتمهاي زباني باشد. در اين صورت معناداري را مي‌توان به‌مثابه نگاشتي از اتمهاي جهان واقعيت به اتمهاي جهان زبان در نظر گرفت که صدق مطابقت ميان آندو تعريف خواهد شد. همانطور که توضيح دادم مطابقت تنها در اين بافت معنادار است: جهان اتمي و زبان اتمي. نظريه‌هاي تصويري معناداري در چنين تلقي‌اي از جهان و زبان شکل‌ گرفته‌اند. از طرف ديگر اگر جهان را يک کل مستقل و سيال تلقي کنيم نيازمند زباني پر از اعيان متکثر و منفصل زباني نخواهيم بود پس وجود نگاشت و به طريق اولي مطابقت بين اعيان جهان و زبان نه تنها ضرورتي ندارد بلکه احتمالاً امکانپذير نيز نيست. نظريه انسجام اينجا مي‌تواند به خوبي مشکل صدق را در فضاي کل‌گرايانه حل کند. همان‌طور که گفتم و از اين شواهد هم شايد بتوان تاحدي نتيجه گرفت، نزاع بر سر صدق نزاعي مبنايي است که حل مسائل آن به موضع ما درباب جهان و زبان وابسته است. براي موضوع پايان‌نامه چطور است؟

دوره دکتراي فلسفه تحليلي
پژوهشکده فلسفه تحليلي مرکز تحقيقات رياضيات و فيزيک نظري امسال براي بار دوم دوره دکتراي فلسفه تحليلي برگزار مي‌کند. براي اطلاعات بيشتر درباره آزمون اينجا را ببينيد

آزادي
ترجمه کتاب آزادي تيم گري که از بهار امسال مشغولش بودم را حدود يک ماه پيش به پايان رساندم و احتمالاً اگر مشکلي وجود نداشته باشد کتاب تا دو ماه ديگر راهي بازار نشر مي‌شود

فرمهاي منطقي
مقاله بلند فرمهاي منطقي پايتروسکي در دائره‌المعارف فلسفي استنفورد را هم ترجمه کرده‌ام. گزارشهايي از چند مقاله مهم ديگر درباب فرموليزاسيون و دست‌نوشتي از خودم هم ضميمه اين ترجمه است. اصلاح متن تايپ‌شده و بعضي کارهاي ويرايشي روي فرمولها که نيازمند وقت و حوصله زيادي هم هست هنوز مانده. حجم فعلي اين مجموعه الان حدود 75 صفحه است. اگر فرصتي پيدا کنم و دو مقاله مهم و کلاسيک درباره فرمهاي منطقي را هم به اين مجموعه اضافه کنم مي‌شود به صورت يک کتاب کم‌حجم چاپش کرد. با يک ناشر دانشگاهي مذاکرات مقدماتي را انجام داده‌ام. از دوستان منطقي اگر کسي مقاله چاپ‌نشده (ترجمه يا تاليف) با محوريت فرمهاي منطقي دارد، مي‌شود به يک مجموعه مقاله مشترک فکر کرد

دوشنبه‌هاي منطقي-فلسفي
گروه فلسفه دانشگاه تربيت مدرس سنت سخنراني‌هاي هفتگي فلسفه‌اش را احيا کرده. در نيمسال اول نه نفر سخنراني خواهند داشت. سخنراني‌ها راس ساعت ده صبح دوشنبه‌ها برگزار مي‌شود. دانشکده علوم انساني، طبقه اول، سالن دکتر شکويي. شش سخنراني از اين مجموعه تم منطقي دارند

October 16، 2007

آدم يک‌بار بيشتر زندگي نمي‌کند

آدم يک‌بار بيشتر زندگي نمي‌کند

از لحن سخن‌گفتن آدمها نمي‌شود فهميد آنچه را مي‌گويند درک کرده‌اند. اما او طوري اين جمله را گفت که – نمي‌دانم چرا؟- احساس کردم واقعاً مي‌فهمد چه مي‌گويد. تازگي‌ها مسئوليتي گرفته. و اين عجيب‌تر مي‌کرد ماجرا را. مناصب مديريتي معمولاً توجه آدمها را بيشتر به وجوه تکراري و بديهي انگاشته شده‌ي زندگي معطوف مي‌کنند تا انديشيدن درباره مسائل نامتعارفي چون تفرد، تکرارناپذيري و خلق مداوم حيات. اينها طبعاً محصول عزلت‌نشيني‌هاي غار است تا آشوب بازار. شايد اگر از کسي ديگر اين راز مگو را شنيده بودم، فقط يک ژست روشنفکري تفسيرش مي‌کردم که بعضي مديران از خود صادر مي‌کنند براي اثبات حکمتشان. اما –باز نمي‌دانم چرا؟- احساس کردم او معناي اين رشته اصوات را درک کرده. شايد به خاطر شور دوباره‌اي که در من برانگيخت و لاجرم بر دلم نشست اگر نه بدليل آگاهي‌ام از مطالعاتش

اگر به اين رشد رسيده باشيم که بپذيريم غير از آنچه آبائُناالاولين به ما به عنوان حقايق مسلم، ازلي و ابدي آموخته‌اند، ممکن است حقايق ديگري نيز وجود داشته باشند؛ شايد در جهاني به اين گستردگي و وسعت، سخني باشد که از دايره شمول احکام قطعي و کلي پيشيني ما خارج باشد؛ و البته اگر براي اين «شايد‌»ها وزني از جنس واقعيت قائل باشيم و نه آنکه صرفاً بر برج عاج تفلسف‌هاي فارغدلانه دانشگاهي و به دور از احتمال تاثير اين انديشه‌ها بر صحنه‌هاي ملموس زندگي روزمره‌مان، نشسته و «توليد علم» کرده باشيم؛ و اگر به اصالت فهم خودمان بيشتر از ابرمردهايي که عادت داريم برايمان بينديشند، اعتماد داشته باشيم؛ و خودمان را مالک ملک زندگي‌مان به رسميت بشناسيم و باز بپذيريم که اين خسروان‌اند که صلاح ممکلت‌شان را مي‌دانند؛ و اگرهايي ديگر از همين جنس، آنگاه اين جمله که «آدم يک‌بار بيشتر زندگي نمي‌کند» برايمان معناي ديگري پيدا مي‌کند. آدم يک بار بيشتر زندگي نمي‌کند و اگر قرار است در اين واقعه منحصر بفرد، ناخداي کشتي زندگي خودش باشد، دلش را خوش نمي‌کند به اين که کشتي ديگري روزي از اين جا عبور کرده و از مسير شمال رفته، ما هم برويم از مسير شمالي. آري استعاره زندگي همين ماجراي قايق‌ها (و شايد نه کشتي‌ها) ي سرگردان اقيانوس است که هريک به اميد نجات مسيري را انتخاب کرده‌اند و هيچيک به مقصد نرسيده‌اند. و سرگردانِ بينوا دلش را خوش مي‌کند به بقيه که ببيند رفيقان چه راهي را انتخاب مي‌کنند
آدم اگر اين منحصربفرد و تک بودن و تکرارناپذيري زندگي را درک کند و بداند که ديگران حداکثر به پايه‌ي او از اين کلاف سردرگم سر در مي‌آورند، مي‌شود گفت انتخابگر است. و تا زماني‌که سايه شوم احساس يقين ديگران بر انديشه ما سنگيني مي‌کند نمي‌شود گفت آدم شده‌ايم. اگر آدم ذاتي‌اش انتخابگر بودن است.