امروز عصبانيام و اين اصلاً واقعه مبارکي نيست که حالا که بعد از شايد يک سال ميخواهم اينجا چيزي بنويسم، اينطور فضاهاي ما تيره و تار شده باشد. «العدل احلي من الشهد» و حالا که ما را از اين نعمت اينطور وحشيانه محروم کردهاند، به تلخکامياي ناگزير مبتلا شدهايم. چه خوب بود که اينبار هم بعد از هر غيبت طولاني ديگر، گزارشي از کتابي، دريافتي شخصي از مقالهاي يا چيزي از اين گل و بلبليها مينوشتم، يا دست کم کمي به خودم مسلطتر ميبودم و اينطور بيباکانه نميتاختم.
اما افسوس که عصبانيام...
حسين حکيم استاد مکالمه عربي ما در دانشگاه امام صادق(ع) و از معاودين عراقي بود که تحصيلات خود در رشته پزشکي در دانشگاه بغداد را نيمهتمام رها کرده و به ايران پناهنده شده بود. درک شخصي من از پديده ديکتاتوري تا حد زيادي تحت تاثير خاطراتي است که او براي ما از عراق زمان صدام ميگفت. از اينکه معدود خانوادهاي در عراق يافت ميشد که حداقل عضوي از آن بدست رژيم صدام کشته نشده باشد؛ اينکه مجازات کوچکترين مخالفت علني با صدام مرگ بود و امثال آن. حکيم ماجراي خودش را هم اينطور تعريف کرده بود:
«نمازهاي مغرب و عشا را معمولاً به امامت سيد جواني در يکي از مساجد نجف اشرف اقامه ميکردم. اين سيد روحاني ظاهراً اندکي سياسي هم بود و بوي مخالفت با صدام ميداد. آنروز بعد از نماز وقتي بيرون آمدم ديدم مسجد در محاصره جوخهاي از سربازان بعثي است. سربازها همه را از مسجد بيرون آوردند و به خط کردند. فرمانده جوخه سربازان، از بخت خوش از آشنايان قديم پدرم بود که تا من را شناخت، سيلي محکمي به گوشم نواخت که: حسين تو اينجا چيکار ميکني؟ مگه نميدوني اين سيد جاسوس عجمهاست؟ فرمانده دوباره سيلي محکمي زد و اجازه داد من بروم. همانشب فهميدم ديگر عراق جاي من نيست و آنها دير يا زود به سراغم خواهند آمد. اسباب و وسايل مختصري جمع کردم و صبح به مقصد کردستان به راه افتادم و بعد از روزها سختي و دست و پنجه نرم کردن با مرگ به ايران رسيدم. بعد از سقوط صدام بود که فهميدم اجساد پوسيده دوستان نمازگزارم و آن سيد گمنام در يک گور جمعي در محل ويرانه مسجد کشف شده است.
هنوز مادران بسياري در عراق چشم به راه فرزندان به مسجد رفتهشان منتظرند که کي از نماز باز خواهند گشت يا کِي و از کدامين گور دستجمعي بوي نوگل نورستهشان را ازدشداشهاي آشنا استشمام خواهند کرد. »
اين خاطرات استادم، الان بيش از هر زمان ديگري برايم معنادارتر شده است. بخصوص وقتي در اين يکماهه تلويزيون تماشا ميکنم و اين ادبيات جنگي، سرکوبکننده، تلخ و يکجانبه را ميبينم، دلهرهاي تمام وجودم را فرا ميگيرد که آيا اينها ميخواهند همه ما آدمها را غربال کنند و هرکس با حزب بعث صنمي ندارد فاتحهاش را بخوانند؟ و بعد انتخاباتي برگزار کنند که 98 درصد مردم به صدام راي بدهند و بعد سعيد الصحاف بگويد عراق دموکراتيکترين کشور دنياست؟ مردميترين کشور دنياست؟ پيشرفتهترين کشور دنياست؟ آيا کعبه آمال آقايان حزب بعث يا رستاخيز يا حزب کمونيست شوروي است؟
آيا دل آقا اينطور راضي ميشود؟ ...................................................................................آيا مسببين اين خونهاي به ناحق ريخته شده، مصداق اين آيه شريفه نيستند که: «و من يقتل مومناً متعمداً فجزاوه جهنم خالداً فيها و غضب الله عليه و لعنه و اَعدّ له عذاباً عظيماً». و آيا هنوز باور داريم که «زکاة القدرة الانصاف»؟ يا در وصيت امام علي(ع) به امام حسن(ع): «اوصيک يا بُنَيَّ بالعدل علي االصديق و العدو»؟ يا «اعدل الناس من انصف عن قوه»؟ و ما با اين فرازهاي روايات بايد چه کنيم؟ آيا اينها بخشي از ديني نيست که دم از آن ميزنيم؟
نهجالبلاغه: والله لو اُعطيتُ الاقاليم السبعه بما تحت افلاکها، علي اَن اعصيَ الله في نملةٍ اسلبها جُلبَ شعيرةٍ ما فعلته.
ترجمه به مضمون: به خدا قسم اگر آسمانهاي هفتگانه را به من بدهند تا دانه گندمي را از دهان مورچهاي به ظلم خارج کنم، چنين نخواهم کرد.
رسولالله(ص): اشتد غضب الله علي من ظلم من لايجد ناصراً غير الله.
ترجمه به مضمون: غضب خداوند آنگاه به اوج ميرسد که کسي به يک بيپناه ظلم کند.
آيا اينها هم بخشي از فتنه و نقشه انگليسيها و بيبيسي در صدر اسلام است؟
آيا دوستان ديندار نگران نيستند که بنايي که به اسم دين ساخته شده و الان به طور سيستماتيک عدالت را زير پا ميگذارد، دين را براي قرنها در ايران و جهان به محاق بکشاند؟ نجات کدام حکم متشابه و فروع ساختگي ارزش از دست رفتن اينهمه اصول، محکمات و مسلمات دين و اخلاق را دارد؟
علي(ع) وقتي در صحنه جنگ با کشف عورت عمروعاص مواجه شد، از صحنه جنگ بازگشت تا مرتکب يک شبهه –نه گناه- اخلاقي نشود و کيست که نداند مرگ عمروعاص چقدر براي لشکر امام سودمند بود و شايد به کلي صحنه جنگ و تاريخ پس از آن را تغيير ميداد. اما براي علي(ع) هدف وسيله را توجيه نميکرد. آيا بقا بر قدرت براي آقايان از حکومت اميرالمومنين(ع) بالاتر بود که براي آن اين همه ظلم آشکار اعم از قتل و ضرب و جرح بغيرحق را مرتکب شدند؟
ظلم نميپايد دوستان و ما بيشماريم و خدا با ماست.
و ما همه خشمگينيم و پاي کار تا به آنروز دچار نشويم که سالها بعد گورهاي دستجمعياي کشف شود و اين بار درميانشان سيدي نامدار با شالي سبز...که از دم تيغشان گذراندهاند و مادراني که تنها يادگارشان از دردانهشان مچبندي، روسرياي يا سربندي سبز است که حالا برايشان رنگ عزا گرفته.

